X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

دوباره از اون دفعه هاییه که میخوام درهم بنویسم و نمی دونم عنوانمو چی بذارم.

خیلی حوصلم سر رفته.حوصله ی هیچی رو ندارم.اونقدر دلم پر و سنگین هست که دیگه فرصت  فکر کردن به چیزای دیگرو ندارم.دلم میخواد حرف بزنم.ولی نمیدونم چی میخوام بگم.دوست دارم داد بزنم.ولی نمیدونم سر کی؟

باید یه جوری خودمو خالی میکردم.و با دیوونه بازی این کارو کردم.مامانم بیچاره فکر می کرد من چقدر شادم.و چقدر اون از شادیه من شاد بود.نمی دونه چه غمی تو دل دخترشه!چه نقابی بهتر از دیوونگی برای پنهان شدن؟بگذریم...

راستی کلاس منبت میرم.گفته بودم؟نه؟خب حالا گفتم! بهانه ی خوبیه برایه فکر نکردن به خیلی چیزا.ولی چیکار کنم؟هیچ جوری نمی تونم از ذهنم دورشون کنم.منتظرم.حالا میتونم تمام اونایی  که در انتظارنو درک کنم.میدونم چی میکشن.امیدوارم تو هیچ وقت انتظار نکشی...

پ.ن:

تولد مولای متقیان امام علی(ع) را به همه ی شما و روز مرد رو به همه ی اقایون مخصوصا بابای خوبم تبریک میگم.اینو باید اول از همه میگفتم.ولی یادم رفت...

خوش باشید...

توسط: نرگس |دوشنبه 16 مرداد 1385 , 19:48|  نظرات: 18